تبليغاتX
خاطره ی اردیبهشت
عاقبت شوق بي قيمت و قاعده

 

مي توانم كنار تو باشم وباز، بي آواز، از راز اين همه ، همهمه بگذرم

من از پي زبان پوسيدگان نخواهم نرفت

تنها منم كه در خواب اين همه زمستان لنگر نشين

هي بهار ، بهار براي باغ باغبون ،آرزو مي كنم

حالا همين شوق بي قيمت و قاعده

همين حدود رويا و رفتن از پي نور

ما را بس ، تا بر اقليم و شقايق و خيال پروانه

 پادشاهي كنيم

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت15:21توسط سميه جاهد عطائيان |
آغوشم براي باران باز است

 

چيك و چيك و چيك

داره بارون مي ياد و من مات و مبهوتم از اينكه چرا آدما واسه قدم زدن در هواي باراني...

چتر هاي سياه و خاكسنري رنگ به دست مي گيرند

و يا به جاي قدم زدن در اين هوا بناي دويدن مي گيرند

و مي خواهند فرار كنند...

 راستي چرا چتر ...؟

اگر ترس از خيس شدن داريم ، چرا چتر هاي خاكستري رنگ؟؟؟

كاش اجازه مي داديم كه اين موهبت الهي بدون واسطه ما را احاطه كند ....

و من ... بي واسطه آغوشم براي باران باز است...

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت12:38توسط سميه جاهد عطائيان |
بارگاه ملكوتي

 

يا ضامن آهو 

كاش روز تولدت مي تونستم ،در بارگاه ملكوتي و نوراني ات شيرني و شكلات پخش كنم ...

يا ضامن آهو اين روز ها صداي نقاره خوان هاي بارگاهت در گوشم مي نوازد

آقا جان ،محرم اسرارم ، با اينكه دلتنگ فضاي نوراني ات بودم...

اما دل شاد به سال روز ميلادت هستم.

تولدت مبارك ...

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت11:42توسط سميه جاهد عطائيان |
كودك تراكت‌پخش‌كن به چشم سرپرست وزارت رفاه نيامد
 

کودک کار

فرقی نمی کند کجا باشد

در کارگاه ،در چهارراه ،در کوره پزخانه ها ،در نمایشگاه مطبوعات ،یا هر کجای دیگر از ایران زمین ....

مطلب حاشيه اي ام را د رايلنا بخوانيد

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت13:17توسط سميه جاهد عطائيان |
اجحاف در حق كودكان چشم بادامي

 

فقط يك روز جمعه داشتم واسه استراحت اونم يا رفتم واسه دلسوزي و يا قانع كردن پدرم واسه اينكه به من كمك كنه....

يه جايي به اسم مجمود آباد در جوار شهرك محل سكونت ما هست كه خيلي از خانواده ها هزينه فرستادن بچه هاشون به مدرسه رو ندارند و اين بچه ها در اوج كودكي ، حسرت كودكي كردن را مي خورند و بر فقر خانواده هايشان ...(شايد لعنت ) ...

بعد از اينكه با دكتر قاسم زاده ، رئيس شبكه  همياري كودكان كار و خيابان آشنا شدم ,علاقه و كنجكاوي خاصي نسبت به كودكان كار پيدا كردم ... نزديكي منزل ما عده زيادي از كودكان افغاني به خاطر فقر نمي تونن درس بخونن و اغلب در كوره پز خونه ها كار سخت مي كنن.

انجمن هزاره سوم در محمود آباد شرايطي را براي آموزش بچه ها فراهم كردند ، من هم درست طي دو ماه اخير با اين انجمن آشنا شدم و صد افسوس كه خيلي دير بود .

اخبار زيادي از گوشه و كنار مي رسه،‌اخباري كه نشون مي ده ايراني ها با همون فرهنگ غني ، با كودكان افغاني چه برخوردي دارن...

براي مصاحبه با يكي از اعضاي شبكه  همياري كودكان كار و خيابان كلي ذوق داشتم ، اما اين ذوق به افسوس و سر در گمي تبديل شد ...

اطلاع رساني كردم كه در يك مدرسه ( كه قرار شد نامش در ايلنا محفوظ بماند ) يك كودك افغاني را كه 3 سال مداوم در كلاس سوم ديستان نوده و البته مشكل هوشي هم نداشته و هر سه سال معدل 20 مي گرفته به بهانه واهي مير مدرسه مبني بر اينكه براي ثبت نام دانش آموز در مقطع چهارم دبستان ،ظرفيت نداريم ،‌كودك را همچنان در كلاس سوم نشانده اند....

كلي علامت سوال توي ذهنم بالا و پايين مي ره ...مگر اين مدير مدرسه ذره اي وجدان ندارد ؟؟؟ مگه اون كودك افغاني به جز داشتن چشمان بادامي ،‌تفاوت ديگري با ساير كودكان مدرسه داشته ؟؟

پدرم عقيده داره كه بايد ان قدر به قشر افغاني در ايران فشار بياد كه اونها ايران و ترك كنند...

كلي با پدرم حرف زديم ،‌اگرچه در مواردي هم عقيده بوديم ،‌اما براي من كافي نبود ... حالا هم با افكارم تنها هستم...

لينك خبر ايلنا را در سايت آفتاب ببينيد.

+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت9:39توسط سميه جاهد عطائيان |
دستور عشق

دست عشق از دامن دل دور باد

مي‌توان آيا به دل دستور داد؟

مي توان آيا به دريا حكم كرد؟

كه دلت را يادي از ساحل مباد؟

موج را آيا توان فرمود: ايست؟

باد را فرمود : بايد ايستاد؟

آنكه دستور زبان عشق را

بي گذاره در نهاد ما نهاد

خوب مي دانست ، تيغ تيز را

در كف مستي نمي بايست داد ...

قيصر امين پور

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت10:14توسط سميه جاهد عطائيان |