تبليغاتX
خاطره ی اردیبهشت
خاطره ی اردیبهشت
هستی 
قالب وبلاگ
دیروز عروسی بودم، در جمع مردم کرد ... تمام لباس هامو از کمد و چمدان درآوردم تا یک لباس مناسب برای عروسی پیدا کنم.... شدید بارون می بارید...

کلی به عطا گفتم، ( کاش نریم عروسی... من حوصله ندارم... خسته هستم...)، با اینکه عطا موافقت کرد، اما باز هم دلم نیومد، چون عطا خیلی تمایل به رفتن داشت... آماده شدم، یک بلیز سفید، شلوار مشکی و کفش سفید...

طبق معمول وقتی وارد سالن شدم، تمام نگاه ها به من بود. عروسی کردها مختلط برگزار می شه... من بینن تمام خانم ها که لباس های رنگارنگ کردی به تن داشتن، وصله ناجور بودم... انگار کمی خجالت کشیدم، اما به مدد دوستان از این فضا بیرون اومدم...

حالا نمی دونم سفارش دوخت لباس کردی زنانه بدم یا نه... حیف از لباس های خودم...  که دارن تو کمد خاک می خورن...

پ.ن:

ماه من!
غصه اگر هست، بگو تا باشد!
معنی خوشبختی،
بودن اندوه است ...!
این همه غصه و غم، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین ...
ولی از یاد مبر؛
پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند؛
که خدا هست، خدا هست
و چرا غصه؟! چرا؟!؟
**********************

 

[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 13:33 ] [ سميه جاهد عطائيان ] [ ]
از ازدواج من و همسرم هشت ماهی سپری می شود، اولین روز بارانی را به خاطر دارم که غافلگیر شدیم و با این که چتر داشتیم، از چتر استفاده نکردیم، اون روز در دوران نامزدی به سر می بردیم، روزهای پر از خاطره.... حالا هم که زندگی مان را شروع کردیم، با ااینکه یک چتر، به بلندی عصا در منزل داریم، اما هنوز با وجود بارانی و برفی بودن شهر محل زندیگمان، هرگز از چتر استفاده نکردیم.... و هردو دست در دست همدیگه قدم زدیم و کمی هم خیس شدیم.... امروز با دیدن این شعر زیبا از دکتر علی شریعتی خیلی جا خوردم، واسم خیلی جالب بود.... از خدا می خوام که هیچ کدوم از زندگی ها تا این حد که در شعر دکتر شریعتی آمده، دچار یکنواختی نشه.... بوسه ها بی دلیل و بی بهانه باشند و محبت ها همیشگی.... به امید ماندنی ترین حس ها برای تمام کسانی که دوستشان دارم.....

********
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم.
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش کرده بودی
چتر آورده بودی
من غافلگیر شدم
سعی میکردی من خیس نشوم
شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد میکنه
حوصله نداشتی سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی
و شانه راست من کاملا خیس شد
.
.
و چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
با یک چتر اضافه اومدی
مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمون نره دو قدم از هم دورتر برویم.
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم. تنها برو!
دکترعلی شریعتی
 

[ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 11:59 ] [ سميه جاهد عطائيان ] [ ]
 

گذشت اون روزا که تا صفحه وبلاگم و باز می کردم، کلی پیام و نظرمی رسید... گذشت...

خیلی وقته که برای وبلاگم ننوشتم، بهتره این طوری بگم که خیلی وقته دلم برای وبلاگم تنگ نشده و تمایلی به نوشتن ندارم...

" سخت نویس " شدم..... نه که ننویسم یا واسه نوشتن، زورم بیاد، نه....

دیگه دارم سخت می نویسم، "نرم" نوشتن هایم را پشت یک ویترین شیشه ای آرشیو کرده ام...

حالا که دعا می کنم سخت دل نشوم، دلم برای وبلاگم سخت تنگ شده.    

.....پ.ن.....

در خانه ام آرامش هست...

دیوانه باشم، برای اتاقی تازه

خانه ام را ویران کنم....

 

[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 12:27 ] [ سميه جاهد عطائيان ] [ ]
 

تنها ۳ روز فرصت گشت و گذار در  تهران و داشتم... باز هم غم انگیز ترین سوژه منو به دنبال خودش کشید... ماشین عروسی گل کاری شده و کودکان کار...

 ماشین عروس پشت چراغ قرمز توقف کرده و بچه های کار گوی سبقت و از هم گرفتند تا از عروس و داماد شیرینی بگیرند، دختر بچه با شیرینی خاصی، پاکت رنگارنگ فال ها رو بالا می گیره تا عروس خانم با ناخن های قرمز رنگش، اون ها رو لمس کنه و با شادی یکی از فال ها رو بخره...

اما حالا که خشونت حرف اول و می زنه، یکی از همراه های این زوج جوان، از خودروی آخرین مدل خود پایین امده و با کتک زدن بچه ها ی قد و نیم قد، از کنار ماشین عروس دورشون می کنه....

مرد میانسال که حالا به قول خودش از "دک کردن" بچه ها خوشحال شده، صدای ضبط خودروی اتومبیلش را بلند و بلند تر می کند....

پ.ن: "اینجا عید هم گران است، هم نایاب است. جنس‌ش هم مرغوب نیست. نه طعم دارد، نه رنگ و نه بوی سر پل تجریش را می‌دهد. یادم باشد این بار که به خانه آمدم، مقداری عید بیاورم. برای زندگی لازم است. عید یعنی زندگی. . ."

[ یکشنبه دوم مرداد 1390 ] [ 13:21 ] [ سميه جاهد عطائيان ] [ ]
صدای قلب نیست

صدای پای توست

که شب ها در سینه ام می دوی

 کافی ست کمی خسته شوی

کافی ست بایستی...

از دوستای وبلاگی و غیر وبلاگی ام چندان خبری ندارم، اما دلتنگتان شدم...

به دوستانی که پیام می دهند و تصور می کنند که نوشتنم بعد از ازدواج ماسیده باید بگم که دسترسی چندانی به اینترنت ندارم . حرف زیاد است و همه در برگه های کوچ ک و بزرگ ثبت شده، منتظر یک اینترنت پر سرعت و یک وقت درست و حسابی هستم تا باز گردم...

دلتنگم... از مادر و پدر دور بودن بزرگترین دلتنگی دنیا ست... تنها از طریق تلفن، محبت مادر و پدر ، خواهر و برادر هایم را حس می کنم.... دوست و همکارها هم که جای خود... با عوض شدن محیط و شرایط کاری ، عرصه فعالیت اجتماعی تا حدی تنگ شده .... باید تحمل کرد...

نوع کار خبری ام ۳۶۰ درجه عوض شده اما رویکرد من هرگز عوض نمی شه... گاهی آدم ها مجبور هستند که برخلاف عقیده و رویکردشون کار کنن. من هم مجبور هستم.

خیلی جسته و گریخته سری به وبلاگ دوستان زدم اما فرصت تایپ کردن نظر نداشتم.

هستم . فراموشم نکنید ...///

[ پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 ] [ 11:50 ] [ سميه جاهد عطائيان ] [ ]
هنوز نیمی از بار سفر را هم نبسته ام...

هر کجا که باشم به یاد کودکان کار،خیابانی، بی سرپرست،کودکان زباله گرد و حتی کودکان آزار دیده هستم....

به یادت هستم دختر دوره گردی که تمام خیابان ولیعصر را برای فروختن آدامس و بیسکویتهایت ،بالا وپایین رفتی...

به یادتان هستم دختران دم بختی که به جای خانه و حس کردن دستان مادر، کنج پادگان های ترک اعتیاد نشسته اید...

راستی مادرانی که برای خوردن جرعه ای از شربت ترک اعتیاد به مراکز کاهش آسیب می آمدید، من به یادتان هستم... مادرانی که از ترس ابتلای نورادتان به ایدز، حتی جرعه ای از شیره وجودتان در دهان فرزند نریختید،من به یادتان هستم....

زنان سرپرست خانوار و کودکانی که هیچ سهمی از پول هدفمندی یارانه ها نداشته اید و همه را در دستان پدر یا مادر دود شده دیدید.... من به یادتان هستم....

و خدا بزرگترین است .... 

و همه جا آسمان آبی ست... دلتان که برایم تنگ شد و یا نه.... دلم که برایتان تنگ شد،فقط به آسمان نگاه می کنم... حتم دارم که چشمان شما هم رو به آسمان است....

[ چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390 ] [ 10:26 ] [ سميه جاهد عطائيان ] [ ]
به همه دوستای وبلاکی و غیر وبلاگی سلام و عرض ادب

از تمام دوستان و عزیزانی که این روزا منو از دعای خیرشون محروم نکردن والطافشون و بدرقه راهم کردن

صمیمانه سپاسگذارم....

بابت تمام تبریکاتی که تلفنی ،ایمیلی،وبلاگی، فیسبوکی و... نثارم کردید هم ممنون هستم...

امیدوارم همشه خبرهای خوب برسه.....

دوستای عزیز، به  دعای خیرتون محتاج هستم... دعای خیرتان برای خوشبختی در زندگی مشترکم...

دریچه های جدیدی به روی زندگیم باز شده... (یا علی گفتیم و عشق آغاز شد....)

به امید دیدار ....

[ چهارشنبه دهم فروردین 1390 ] [ 15:28 ] [ سميه جاهد عطائيان ] [ ]

.......................
فرض كن پاك كني برداشتم
و نام تورا
از سرنويس تمام نامه ها
و از تارك تمام ترانه ها پاك كردم!
فرض كن با قلمم جناق شكستم!
به پرسش و پروانه پشت كردم
و چشمهايم را به روي رويش رؤيا و روشني بستم!
فرض كن ديگر آوازي از آسمان بي ستاره نخواندم
حجره حنجره ام ازتكلم ترانه تهي شد
و ديگر شبگرد كوچه شما
صداي آوازهاي مرا نشنيد!
بگو آنوقت
با عطر آشناي اين همه آرزو چه كنم؟
با التماس اين دل در به در!
با بي قراري ابرهاي باراني.......
باور كن به ديدار آينه هم كه ميروم
خيال تو از انتهاي سياهي چشمهايم سوسو مي زند!
موضوع دوري دستها و ديدارها مطرح نيست
همنشين نفسهاي من شده اي
با دلتنگي ديدگانم يكي شده اي!

پ.ن: بهار كه بيايد،فاصله ها كم رنگ مي‌شود اما نگراني از تمام شدن بهار... آزارم مي‌دهد.

پ.ن: قرار است منتظرت باشم.../...!!وقتي نشانم شد‌ي و نشانت شدم .... !

[ یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389 ] [ 9:41 ] [ سميه جاهد عطائيان ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

چگونه ای؟
شاد شاد
گرچه ناخوشم ولی،
با خودم خوشم
باورت نمی شود؟
مرا به نام کوچکم که دوست دارم
صدا بزن
تا کوه پاسخت دهد...
امکانات وب
فروش بک لینک